بعضی وقتها هی خودم را سرزنش می کنم که چرا نمی نویسم. چرا کارهایم نیمه کاره مانده اند چرا انقدر گیج و مبهوتم و بعد می بینم جواش واضح ترین جواب دنیاست . روزمره ای نمانده که بخواهم از آن بنویسم.
روزمره ها برای من عبارت بود از اتفاقات ساده زندگی. اتفاقاتی که نیازی به فکر کردن نداشتند. اتفاقاتی که اگر زیاد درگیرشان شوی از خودت بدت می آید و فکر می کنی چقدر زندگی ات بی معنی است . ولی در عین حال به آنهانیاز داری. چون اگر نباشند زیر بار فکر ها له می شوی... و حالا نیستند.
لحظه لحظه زندگی مان شده قسمتی از تاریخ که برگ برگ سیاه می شود و می گذرد. دیگر نه روزمره ای مانده و نه درسی و نه رژیمی و ... هیچ چیز دیگر آن معنای قبلی را ندارد. نمی تواند داشته باشد وقتی بغضت یک لحظه هم پایین نمی رود.
دلم برای روزمره ام تنگ شده است. دلم برای حرفهای بی معنی تنگ شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ ساعت 12:48 توسط روزمره ها
|