اون روزا که داشتم فکر می کردم کجای رژیمم اشتباهه که نتیجه نمی ده. فهمیدم ایراد بزرگی دارم. وقتی یک کم از حدی که باید بیشتر می خورم یا از نظر روانی از خودم راضی نیستم به خودم می گفتم اشکالی نداره از فردا. فکر می کردم این یعنی دارم خودمو می بخشم. ولی الان می دونم بخشیدن با بیتفاوت بودن فرق داره. الان درباره ی خورد و خوراکم یاد گرفتم اگر هم اشتباهی کردم از لحظه ای که فهمیدم جلوشو بگیرم. بالاخره حتی 2000 کالری هم با 2200 کالری خیلی فرقشه. دیگه حداقل ما الان اینو یاد گرفتیم. 

حالا باید تمرین کنم اینو توی بقیه ی بخشهای زندگیم هم به کار ببرم . مخصوصا درسم. یک ساعت که نمی خونم فکر می کنم دنیا به آخر رسیده و من دوباره باید تا فردا صبر کنم . ولی یک ساعت هم الان برای من یک ساعته .

زندگی یعنی همین. یعنی اینکه خودتو بیشتر و بیشتر بشناسی و تلاش کنی به چیزی که میخوای برسی.

همون طور که روز به روز عادتهای غذاییمو دارم تغییر میدم به بقیه ی زندگیمم فکر می کنم . مهم ادامه دادنه . حتی اگر روزی یک قدم خیلی کوچیک بردارم بالاخره می رسم. ولی ایستادنو در حسرت قدمهای بزرگ بودن هیچ دردی رو دوا نمی کنه. 


هنوز حدود 70 صفحه از کتابی که گفتم مونده. علتش هم اینه که قسمتهایی مهمش شروع شد و من هم اونقدر که باید تلاش نکردم. نمی خواستم بیام بنویسم تا ظهر که تموم شه. ولی این اولین قدم در راه ننوشتنه. اینکه جرات نکنی بیای بگی به چیزی که می خواستی نرسیدی.

دیروز توی غذا زیاده روی کردم یک کم . شام آخر شب اونم ماکارونی زیادی بود. فردا وزنمو ثبت می کنم . نباید بذارم خراب شه.

صبحانه : سه تا خرما - یک و نیم کف دست نان - پنیر - چای تلخ