تازگیا احساس می کنم اعتماد به نفسم خیلی اومده پایین. منی که فکر می کردم از عهده ی همه چیز بر میام iتا به شروع کاری فکر می کنم بلافاصله این فکر میاد تو سرم که چه فایده اینم زود میذاریش کنار. مثل یکسری چیزای دیگه. 

انگار نسبت به هیچ چیز ذوق ندارم. حتی موقعی که می خوام شروعش کنم. یه ترسی وجودمو گرفته از اینکه کاری رو شروع کنم و همین باعث میشه کارامو به تاخیر بندازم. 

نمی دونم چاره اش چیه. اما می دونم هر چی هست آیه ی یاس خوندن و تحویل گرفتن این حسای مسخره نیست.  پارسال یه مدت باشگاه ثبت نام کردم اما بخاطر یکسری درگیری و یک کم هم افسردگی  گذاشتمش کنار. درست همون موقعی که داشتم میومدم ایران. تو ایران هم بخاطر اینکه هم مواظب خوردنمم بودم و هم حسابی پیاده روی می کردم حسابی وزنم کم شد. الان یک کم از اون وزن برگشته . هنوز اما اونقدر بد نشدم. اما می خوام وزن کم کنم . الان حدودا 60 کیلو ام اما دوست دارم حداقل 5 کیلو وزن کم کنم. 

یک ماهی هست که با خودم کلنجار می رم که برم باشگاه یا نه. از این می ترسیدم که ادامه ندم. که دوباره باعث اعصاب خوردیم بشه. و از همون اولش یه نمی تونی بزرگ میاد تو ذهنم. اما باید یاد بگیرم که بهش بها ندم. 

باید یاد بگیرم که کم کم تصویر ذهنیمو از خودم تغییر بدم و نسبت به خودم  هدفهام وفادار بمونم. دوران سختی بالاخره میگذره. بیشترش گذشته. تقریبا به چیزی که پارسال برام یه غول بزرگ و دست نیافتنی بود رسیدم. 

این مدت بیشتر خونه بودم و انگیزه ای هم برای کاهش وزن نداشتم. اما دیگه همه چیز داره تغییر می کنه. باید دوباره انگیزمو قوی کنم . باید چند قدم آخرو بردارم که یکیشم رسیدن به وزن ایده آلمه توی مدت سه ماه . باید آماده بشم. 

دیروز برای اینکه به خودم انگیزه بدم رفتم و یکی دو دست لباس برای باشگاه گرفتم. دوشنبه یا سه شنبه هم میرم ثبت نام میکنم و این انگیزه رو کم کم بوجود میارم. مطمئنم که می تونم. 

یک ماهی هست که هله هوله رو گذاشتم کنار و تقریبا مواظب خوردنم هستم. از هفته ی دیگه بیشتر مواظب می شم و با ورزش مطمئنم که زود به هدفم میرسم. 

می تونم!!! دوباره تلاش می کنم . دوباره برنامه ریزی می کنم . و دوباره پر انگیزه پیش میرم.